
ای دریغا لحظه ای آمد که لب هایم سخت خاموشند و بر آنها کلامی نیست خواهمت بدرود گویم تا زمانی دور زآنکه دیگر با توام شوق سلامی نیست ...
ادامه مطلب
خدا گر پرده بردارد ز روی کار آدمها چه شادیها خورد بر هم چه بازیها شود رسوا یکی خندد ز آبادی یکی گرید ز بر بادی یکی از جان کند شادی یکی از دل کند غوغا چه کاذب ها شود صادق چه صادق ها شود کاذب چه عابدها شود فاسق چه فاسق ها شود پیدا چه زشتی ها شود رنگین چه تلخی ها شود شیرین چه بالاها رود پایین چه اسفلها شود علیا عجب صبری خدا دارد که پرده بر نمیدارد وگرنه بر زمین افتد ز جیب محتسب مینا...
ادامه مطلب